سلام به همه دوستای نازنینم
خوبین همگی دلم براتون خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی تنگ شده بود.قبول دارم خیلی دیر دیر میام بخدا این درسو
آزمون امونمو بریدن دیگه قهریدم با درس خیلی اذیتم کردن تو این مدت.از یه ورم خونه تکونی خرید عید
دیگه کلا وقتمو گرفته بودن.یه چندروزم مریض بودم دیگه حال نداشتم بیام نت.بخدا دیگه اونقد تو این
چندروزو اعصابم خورد بود با حامدم زود زود دعوام میشد. خلاصه من شرمنده همتونم.بخدا قـــــــــــــــول
میدم از بعد عید هفته ای یه بار میام چون دوست ندارم دوستای نازمو از دست بدم.
یه چند روز حالم خیلی گرفته اس چون نفسم اصلا حال نداره هی میاد میگه اونجا اذیتم میکنن.
الهی دورش بگردم اونم خیلی خیلی نازنازی هستش.اصلا دوست نداره کسی بهش تو بگه.
روزی هزار هزار بار وقتی میحرفم بهش میگم تحمل کن تموم میشه ولی کو گوش شنوا؟
اصلا طاقتو صبرش خیلی کمه.به خودشم گفتم اگه یه روز من مردم دیگه نیومدم نت بدونین که...........
چون تا عشقم سربازیشو تموم کنه من مردم.بخدا تو کل شبانه روز فکرم درگیر نفسمه.
خودشم همچین از اونجا میگه واسم بعضی وقتا واقعا میترسم.
سپردمش دسته خدا ایشاال... که خدای خوبم پشتو پناهش بــــــــــــــــــــــــــــــــاشه.
راستی واسه عیدم یه بالش خیلی خیلی بزرگ LOVE بعد یه کارت خیلی بزرگ که مامانم گفت
جای تابلو هم میشه استفاده کرد.بعدش یه خرگوش ناز خوشگل که رو تابه واسم خرید.
( الهی فدای اون وجودت بشم دست گلت درد نکته زندگیه من )
تو این چندروز که نبودم خوشبختانه خبر خاصی هم نداشتم که بگم چون میگم فقط درس میخوندم.
ایشاال... بعد عید با پر از خبرای داغ میام.
راستی اینم بگم من عید نیستم فردا به امید خدا میریم مسافرت خونه دایه (مامان بزرگم) سنندج
چون ما هر سال طبق عادت همیشگی میریم اونجا.
وای چقد بیمزه نوشتم اصلا با این پستم حال نکردم چون با عجله نوشتم میخوام برم وسایلامو جمع کنم
واسه اون فقط اومدم که فکر نکنین مردم یا بیوفا شدم.نه بخدا فرصت نمیکردم.
ولی دیگه قول دادم بعد 13 میام با یه عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالمه خبر.
مراقب خودتونو دلاتون باشین.
مارو از دعای خیرتون بی نصیب نزارین.
از همین الانم عیدو بهتون تبریک میگم.
بهترینارو واسه دوستای گلم ارزو میکنم.
لحظه تحویل سال مارو از یاد نبرین هااااااااااااااااا.
انشاالله امسال یکی از بهترین سالای زندگیتون باشه.
خیلی دوستون دارم.
به امید دیدار تو سال آینده.
بووووووووووووووووووووووووووووووووس عزیزای دلم.
برای نفســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
عشقم یکی یدونم بهترین هدیه خدا به من
به تو هم عیدو تبریک میگم این 3مین عید که همنفسم شدی ایشاالله سالهای سال کنار هم باشیم.از خدا
میخوام این نعمت با ارزششو ازم نگیره. نازنینم خیلی دوست دارم.
اینم یه بوووووووووس خوشگل از اونا که دوست داری زود بگیرش.
در لحظه تحویل سال
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جا مانده بسی محتاجم
(التمــــــــــــاس دعــــــــــــــــــا)

سلام به همه دوستای خوبم میدونم الان میگین این دختر چقدر بی وفاست.
ولی بخدا اصلا حالو حوصله اشو نداشتم بیام بنویسم فقط میومدم کامنتای نازتونو تایید میکردم ار تک تکون
ممنونم که تهنام نزاشتین
و بهم سر میزدین مخصوصا دوست گلم زهرا و اقا فریبرز عزیز بازم ممنون. ![]()
از کارشناسی که قبول نشدم دیگه حالم خیلی بد بود.
یه چندروزی بدجور افسرده بودم.فقط گریه میکردم.
الهی قربون عشقم بشم تو همه لحظه ها پیشمه
.وقتی صدای نازشو میشنیدم حالم خوب بود ولی تا قطع میکردم
باز گریه میکردم.دیگه یه چند روزی گذشت کمی بهاره و حامدم حرف زدن باهام بهتر شدم.
دیگه خودمو تونستم راضی کنم. 10اسفند دفترچه ها میان توروخدا واسم دعا کنین که اینسری قبول بشم دیگه.![]()
خوب بریم سراغ نفسم از کجا مونده بودیم؟آهان روز تولد عشقم ساعت 4 بود که رفتم دانشگاه هنوز گلم
نیومده بود
. با خانوم نوبری (مسئول کتابخونمون) رفتم سریع یه کیک خریدم که خیلی خوشگل بود

الان یادم میاد دهنم اب میوفته.اونو خریدم بردم دادم کافیشاپ تا بزار تو یخچال کادوشم موند که باهم بریم
دوتایی بخرم براش.بعد خودم برگشتم دانشگاه تا باهم بریم اونجا ساعت 6 بود که با احمد(دوست حامد)
رفتیم.البته من دوست دارم تولدامون 2تایی باشه
ولی دیگه احمد
اومد با ما.خانوم نوبری هم با دختر نازش به به اصرار من اخر سر فقط10مین اومدن کمی
نشستنو رفتن( از اونام بازم بخاطر اینکه زحمت کشیده بودن کادوی نازی هم اورده تشکر میکنم)
اونروز به من خیلی خوش گذشت یعنی روزی نمیشه که پیشه
( خیلی خیلی دوست دارم عشق من انشاالله سال های سال سایت بالا سرم باشه و باهم اینروز قشنگو جشن
بگیریم از خدا میخوام 1ثانیه زندگیمو بدون تو نکنه چون داغون میشن نازنینم.همیشه پیشم بمون نفسم. )![]()
بخدا این چند روز اونقد فکرم مشغول بود اعصابم خورد بود که اونجوری که باید نتونستم به عشقمم برسم.
بی حوصله باهاش حرف میزدم اونم ناراحت میکردم.الهی فدای اون چشای نازت بشم اولا ازت ممنونم
که ثانیه به ثانیه زندگیم کنارمی
.بعدشم هیچوقت دیگه ناراحتت نمیکنم.چون گلم من دیوونه میشم وقتی غم
تو چهرت ببینم.همیشه شاد باش نور زندگیم.
اینم از این چند روز ما. نمیخوام زیاد بنویسم چون خسته کننده میشه. دیگه قول قول میدم ار این ببعد
زود زود بیام چون دلم واسه همتون خیلی تنگیده بود.دعا یادتون نره خیلی دوستون دارم.
مراقب خودتونو عشقتون باشین.فعلا دوستای نازم.

حامد نازنینم....
ای روشنی گسترده، ای زیبایی محض ، ای آسمان بی کران مهربانی
کلامی می آفرینم تا با تو سخن بگویم
سالروز زمینی شدنت مبارک . . .
....، خدا را به خاطر خلقت وجودت پاکت سپاسگذارم
خدا را هزاران بار سپاسگزارم که سرنوشت مرا با تو گره داد تا طعم واقعی عشق را از وجود مهربان تو درک کنم . 
سلام به همه دوستای نازم خوبین همگی؟ من که اینروزا اصلا حال ندارم.نمیدونم خیلی بیحوصله هستم.دانشگام تموم شده
حامدم که از صبح میره شب میاد اکثر شبا هم که پسته نمیاد.نمیتونم زود زود ببینمش دیگه خیلی افسرده شدم.
از صبح تا شب یا خوابم یام پای ماهواره.خیلی کسل شدم.توروخدا دعا کنین واسم تا از کارشناسی از همینجا قبول شم.
دیروز حامدم زود برگشته بود خونه.منم قرار بود یه سر برم دانشگاه چون خیلی حوصله ام سر رفته بود.
زتگ زد بهم که من خونم میخوام کمی استراحت کنم.میخواستم بهش بگم که دلم برات تنگ شده بیا یه سر ببینت ولی
دلم نیومد گفتم خسته اس بزار استراحت کنه.تو این سرما اذیتش نکنم.
ساعت 6بود که رسیدم دانشگاه الهی دورش بگردم همینکه رسیدم دیدم تو سالن وایستاده.قربون اون قدوبالاش بشم
بخاطر من اومده بود.کمی حرفیدیم.بعد رفتیم پیش خانوم نوبری(مسئول کتابخونه)که خیلی دوسش داریم چون خانوم فوق العاده
خوبو نازو مهربونیه.کمی وایستادیم حرف زدیم باهم.نمیدونم چرا یهو قاطی شدم.دلم میخواست هیچکس اونجا نباشه جز حامد
بشینم تا یه دل سیرر گریه کنم.نمیدونم چم بود.از یه طرفم دوستاش اومدن که از هیچکدومشون خوشم نمیاد. یه کمی هم
بخاطر اون ناراحت شدم.اخه اصلا دوست ندارم باهاشون نه خودم و نه حامدم ارتباط داشته باشه.
اصلا در شان حامدم نیستن اونا خیلی خیلی شلوغن.شاید اوایل حامدم قبل از اشنایی با من اونم اونجوری بوده ولی الان دیگه
اون تنها نیست بخاطر این دوست ندارم زیاد با اونا باشه.اخه دیگه ما الان که هیچکدوممون تهنا نیستیم باید هر تصمیمی که
میخوایم بگیریم باهم باشیم.ساعت 8بود که اومدم خونه دیگه داشتم میترکیدم یه راست رفتم اتاقمو بعد گریه تا اروم شم.
کمی که اروم شدم اس ام اس زدم به نفسم اونم زود بهم زنگید دیگه کلی حرفیدیم تا کاملا به ارامش دراومدم.
((الهی فدات بشم که صدات مثل یه موسیقی ارامش بخشه واسم))
خوب راستی اینو بگم واستون که اسمه نی نی مونم گذاشتن.اسمه نازش <<صدرا>> شد.![]()
شبیه اسمه زن داداشش شد.![]()
(قربونت بشم عزیز دلم صدرا جونم ایشاالله زودتر بزرگ میشی توام مثل داداشی هات مهربون میشی. دوست دارم
گلم.قربون اون دستو پای کوچیکت بشم.بووووووووس)
خوب اینم از روزهای افسرده من.فقط واسم دعا کنین قبول شم از همینجا خواهش میکنم ازتون.
مراقب خودتونو دلاتون باشین.فعلا بابای. 
سلام به همه دوستای گلم دلم واستون یه زره شده بود.
خوبین همگی بالاخره بعداز 1ماه اومدم امروز دیگه امتحانام تموم شد. واسم دعا کنین دیگه توروخدا از کارشناسی هم قبول شم.
خوب نمیدونم از کجا شروع کنم چون خ برای خوبی دارم.
.خوب بزارین اول از خود نفسم شروع کنم که با لطف خدا و دعاهای شما حامدم سربازیش افتاد همینجا
روزی که اینو شنیدم نمیدونین که چقدر خوشحال شدم.همون روز کمی بحثم شده بود با حامدم ولی همینکه
تو حیاط دانشگاه امریه اشو نشونم داد دیگه داشتم بال درمیاوردم از خوشحالی فوق العاده خوشحال شدم. ![]()
چون دیگه میگفتم پیش خودمه هروقت دلم بخواد میبینمش و میحرفم باهاش ولی نمیدونم از بدشانسی من یا
از خوش شانسی من افتاد تو تیپ یه قسمتی که از ساعت6 صبح میره و 8مییاد خونه.یه شب درمیانم
شیفته.دیگه نمیدونم به چندنفر سپرده ایشاالله که بتونه جاشو عوض کنه.ولی بازم خداروشکر میکنم
خدای خوبم دعاهامو بیجواب نزاشت چون خدا خودش شاهد که چقد دعا و نظر گفتم که عشقم اینجا پیشم
باشه.(خدای خوبم ممنونم ازت).![]()
امروزم بعداز13روز دیدمش الهی که قربون اون وجودش بشم که سرشار از عشقو آرامشه واسم.حامد
جونم کاش تو دلم بودی و میدیدی که فقط به امید تو هستش که زندم و میتونم از زندگی لذت ببرم.همیشه
پیشم باش وبدون که هیچوقت از عشقو محبت واست کم نخواهم گذاشت.
<<حامدم دوست دارم سالها بعد وقتی گوگولیمون اینارو میخونه بدونه که باباش چه مرد نازنین و خوبو پاکی بود و هستش.>> 
خوب یه خبر دیگه که خیلی خیلی خوشحالم کرد که خیلی هم خبر نازی بود اینکه حامدم پریروز7بهمن
1389صبح ساعت10 داداش کوچولوش بدنیا اومد
.هنوز اسمشو نزاشتن.احتمالا علیسان بزارن .تازه
امروز مامانو نی نی مون اومد خونه.ولی الان با حامدم حرف زدنی گفت که حال مامان خوش.خیلی ناراحت
شدم بخدا گریمم گرفت.دعا کردم واسش صلوات گفتم ایشاالله به امید خدا خوب میشه.عزیزدلم حامد جان توام
نگران نباش گلم. .مامان جونم به شما هم تبریک میگم ایشاالله همیشه شادو سرحال باشین و قدمش خیر
باشه هم واسه شما و هم واسه ما.و ایشاالله که زیر سایه شما بزرگ بشه و به همه خواسته هاش برسه.
((نی نی خوشگلمون به توام تبریک میگم به خاطر ورودت به این دنیا مامانو بابا و داداشای گلی داری
زیاد اذیتشون نکنیها مخصوصا مامان خوبتو نمیدونم کی بشه ببینمت ولی بخدا لحظه شماری میکنم هر چه
زودتر روی ماهتو ببینم حالا تو کوچیکترین عضو خونواده ما هستی.خیلی دوست دارم گوگولی))
ولی حتما به داداشش میکشه شخصیتش مثل حامدم میشه چون هر دوشون بهمنی هستن.قبون جفتشون
بشم.9روز دیگه تولد عشقمه.از حالا پیشاپیش تبریک میگم به حامدم که لنگه نداره.از خدا هم روزی
هزاران بار تشکر میکنم.خوب ایشاالله بقیه اشو همون روز میگم که چیشد وچیکار کردیم.
خوب دوستای خوبم به زودی باز میام مواظب خودتون باشین.
واسه من و حامدم ومامان جونم خیلی خیلی دعا کنین چون خیلی احتیاج داریم به دعا های شما.
پلک چشمم چند روزی است می پرد
چون قلب پرنده ای است که در دست گرفته باشم
چندبار در روز تکرار می شود و با هربار تکرار خداوند نوید مهمانی عزیز را به من می دهد
گویی تو در راهی
من اینجا با هر طپش قلبم نام تو را تکرار می کنم
بسیار گفته ام منتظرت هستم
پس شتاب کن
سلام به همه دوستای نازم خوبین همگی؟خوب ایشاالله همیشه خوش باشین.خوب بگم واستون از عشقم که باز
دوباره منو سورپرایزم کرد
.البته این سری خودم کمی شک کردم که احتمال دادم بیاد.اصلا خودمم حس
میکردم که بیاد.ولی خوب مطمئن نبودم.الهی فدای اون چشاش بشم.چهارشنبه به من زنگ زد گفت که صحرا
زنگولیدم تا بگم میریم پایگاه گوشیم خاموش میکنم به پادگانم نزنگ چون نیستم.خواستم بگم تا نگران نشی.
منم همون لحظه کمی شک کردم.زود واسش ایت تاالکرسی خوندمو فوت کردم تو دلمم گفتم خدا پشتو پناهت
باشه نازنینم.دیگه خبری ازش نشد تا غروب که دوستش حمید اومد دانشگاه گفت الان داشتم با عشقت حرف
میزدمو از این حرفا.دیگه تا حمید اینو گفت کمی مطمئنتر شدم.تا اینکه خودش زنگ زد بهم.دیگه کلی حرف
زدیم.زود زودم میگفت الان میان باید زودتر برمو فلان اینجوری.بعد قطع کردیمو من اس ام اس زدم که جونه
من بگو کجایی الان.اونم تا من اس ام اس زدمو گوشیشو خاموش کرد.شب از خوشحالی خوابم نمیبرد هی امید
داشتم خداخدا میکردم حسم درست باشه تا فردا روی ماهشو ببینم.به سختی خوابم برد.دیگه صبحم دیر پاشدم.
همینکه چشامو وا کردم گوشیو برداشتم زنگ زم الهی پیش مرگش بشم.هنوز نرسیده بود از خدای خوبم
ممنونم که باز تونستم روی از ماه زیباترشو ببینم.نمیدونم دیگه چطور شکرگذار خدام باشم که عشق بزرگو
پاکی مثل تورو تو قلبم گذاشت تا معنی زندگی و دوست داشتنو بفهمم.
(خدای خوبم امیدم فقط توئی مثل همیشه کمکمون کن. سپاسگذارم)
خوب بالاخره نفسم رسید الهی قربونش بشم از ترمینال یه راست با یه دسته گل خوشگل(رز و نرگس)![]()
اومده بود دانشگاه پیش من تا رفتم دیدمش انگار دنیارو بهم دادن که فکر نمیکنم دنیارم میدادن اینقدر خوشحال
میشدم.کمی رفتم تو ماشین پیشش نشستم.بخدا دلم میخواست بگیرم بغلش کنم اونقد فشارش بدم تا له بشه.![]()
قربون اون وجودت بشم که وقتی پیشمی بهترین ارامش دنیارو دارم.احساس خیلی قشنگی دارم بخدا نمیتونم
اصلا بگم چطوریه؟توصیف ناپذیر بخدا
.احساس میکنم تازه متولد شدم.تو اون مدت که پیشتم عزیزم حس
میکنم یه دنیاس و فقط منو تو هستیم توش
.فدای تو من بشم الهی خیلی دوست دارم همه هستیه من.
دیشب از شانس بدم گوشیشو تو ماشین اصغر جا گذاشته بود.دیگه دیشب باهم نحرفیدیم.البته میدونستم
که زود میخوابه چون 2روز تو راه خیلی خستش کرده بود.خلاصه منم دیشب نمیدونم چم شده بود به هیچ وجه
خوابم نمیبرد.خیر سرمم باید 30/5 صبح پامیشدم چون 8کنکور داشتم.دیگه با هر مصیبتی بود 30/3 خوابم
برد
.صبحم همون موقع پا شدم نمیدونم استرسم نداشتم ولی بیخوابی زده بود به سرم.
دیگه پاشدم کمی به خودم رسیدم بابارو بیدار کردم.قربون بابای گلمم بشم رفت واسم نون بربری خرید منم تا
اون بیاد صبحونرو اماده کردم
.دیگه 30/6 از خونه دراومدیم چون با دوستام 7 قرار داشتم جلو دانشگاه.خیلی
جالب بود هوا تاریک تاریک ود تا حالا اونموقع صبح کنکور نداده بودم دیگه با کمی تاخیر ساعت 30/8
شروع شد
.خوب بود بد نبود متوسط نوشتم.![]()
<<توروخدا واسم دعا کنید قبول شم از همینجا توروخدا. خدای خوبم کمکم کن>>![]()
دراومدنی همینکه گوشیو روشن کردم عشقم زنگید.فدای اون صدات بشم گفت نرو میام دنبالت.وااااای که چقد
خوشحال شدم
اومدم بیرون از دانشگاه شبنم تو ماشین بود با ارمین(دوست شبنم) و پرستو.تا رفتم تو ماشین
کمی گرم شم.نفسم اومد پیشم.قبونش بشم الهی.که اگه یه روز نباشی اون گرمای دستتو حس نکنم میمیرم.
دیگه من پیاده شدم رفتیم با عسلم کمی دور زدیم اونورارو.تا ارمین اینا ببرن پرتو برسونن بیان. وای چه
احساس قشنگی وقتی دارم پیش اونیکه عاشقانه دوسش دارم قدم برمیدارم.![]()
تو راه یه کوچولو بحثمون شد.حالا بیخیال ولی من تا گریه نمیکردم اروم نمیشدم.ساعت 1بود رسیدم خونه یه
راست رفتم اتاقم کلی گریه کردم حالمم خوش نبود دیگهنفهمیدم کی خوابم برد.با زنگ گوشیم بیدار شدم حامدم
بود اونم کمی ناراحت بود ولی من دیگه خوب شده بودم.کمی حرفیدیم بعد جفتمونم گشنه بودیم دیگه گفتم بریم
ناهار بعدا میحرفیم.کمی بعد زنگ زدم بهش گفت که میخواد بره پیش مهدی(پسرعمو)دیگه منم رفتم حموم تازه
در اومدم گفتم یه سر بیام زود یه پست بزارم اخه امتحانام از 26شروع میشه یه کلمه ام نخوندم. خیلی دوستون
دارم عزیزای دلم.مواظب خودتون باشید.سعی میکنم زود بیا. دعا فراموش نشه واسه منو نازنینم.میسی تا بعد.![]()
سلام به همه دوستای گلم دلم واستون تنگولیده بود.ببخشین که دیر اومدم.یه چنروز با دوستام بودم .ندا
رفت شهر خودشون یه مدت واسه اون دلتنگ شدم.خیلی گریه کردم.خیلی دوسش داشتم واقعا از هر نظر
دخترخوبو پاکی بود
.ندا جونم هر جا هستی برات ارزوی خوشبختی میکنم.
حالا بریم سراغ احمد وپرستو که اونام از بهترین دوستای من هستن واقعا تو این مدت که حامدم نبود همیشه و
هر لحظه کنارم بودن
.خیلی دوستون دارم عزیزای دلم.و واسه جفتتونم بهترینهارو ارزو میکنم.خوب اینا یه
چند روزی کمی مشکل داشتن دیگه منم سرم بااونا گرم بود
.بخدا اعصابم اونقد خورد بود که حوصله خودمم
نداشتم.که بالاخره امروز رفتیم بیرون و ایشاالله که حل شد دیگه
.واسه این دوستای ناز منم دعا کنین.
خوب حالا بریم سراغ عشقم دیروز درست 2ماه حامدم تموم شد.ولی اقا نگو اونجا با سردارشون دعواش شده
از شانس بد من 15روزم اضافه خورد.دیگه کم مونده بود داد بزنم از دستش ولی دیگه نخواستم بیشتر
ناراحتش کنم
.بهش یه کم دلداری دادم.کمی اروم شد.ولی ازتون میخوام توروخدا دعا کنین که دیگه بقیه
سربازیشو همینجا بگذرونه چون بخدا دیگه صبرم تموم شده.الان 4ماه که خوب ندیدم روی ماهشو.بخدا دیگه
دلم داره واسش در میاد اخه.اون یکی یدونه منه
.اگه نفسم نباشه میخوام دنیا نباشه.الهی فدای اون چشاش بشم که
همیشه ارامش میده بهم
.خلاصه خیلی احتیاج داریم به دعاتون.خودمم جمعه کنکور دارم دیگه پاک کلافه ام.یه
کلمه ام نخوندم ولی فقط میخوام قبول شم چون در غیر اینصورت تو خونه دیوونه میشم.از خدام میخوام همه
بچه ها موفق بشن منم تو اونا.
خوب حالا بگم واستون سشنبه بدجور با عزیزم دعوا کردم
.نمیدونم من اشتباهو از جفتمون میبینم.ولی خوب
منم کمی مقصر بودم.عصر بود به من زنگ زد.کمی حرف زدیم.بعد گفت که دوست دختر قبلیش بهش زنگ
زده.دیگه منکه اینو شدیم یهو کلا قاطی کردم الهی دورش بگردم اصلا نذاشتم حرفشو بزنه
.ولی بخدا دست
خودم نبود.اخه زنیکه بیشعور خجالت نمیکشه شوهر داره خودش باز مزاحم حامد من میشه
.دیگه کلی ناراحت
شدم رو حامدم بعد اون از من بدتر فقط ناراحت این بود که چرا نذاشتم حرفشو تموم کنه.خلاصه کلی حرف
زدیمو اخرش با جفتمون با گریه از هم خداحافظی کردیم
.ولی دلم نیومد اونجا تو اون وضعیت منم اذیتش کنمو
اعصابشو بیشتر خورد کنم چون واقعا خودمم نمیتونستم فقط فکرم باید میموند پیشش
.بالاخره از دانشگاه که
برگشتم زنگ زدم پادگان.الهی بمیرم صداش در نمیومد از ناراحتی
.دیگه کمی نازش دادم تا اروم شد و کمی
بهتر شد.بازم بهش قول دادم دیگه ناراحتش نکنم.![]()
حامدم عمرم نفسم خیلی دوستت دارم.![]()
خوب دوستای عزیزم مثل همیشه محتاج دعاهاتونم.زود زود بازم میام.مواظب خودتونو دلاتون باشید.نظر
یادتون نره.همیشه شاد باشینو بخندین.به زندگی امیدوار باشین.خیلی دوستون دارم.تا بعد.![]()
![]()
سلام به شما بیمعرفتا.خیلی ازتون دلخورم بابا قدیما یه نظر میدادین ولی حالا خیلی.......خوب بگذریم من که نمیتونم زورتون کنم.ولی خوب خوشحال میشم نظراتونو ببینم.خوب بگذریم همونطور که گفتم واستون یه چند روزی رفتیم ارومیه.خوب بود ولی چون پیش نفسم نبودم خوش نگذشت هی یه دلم اینجا بود.تند تند زنگ میزدم میحرفیدم ولی اروم نمیشدم.خدا شاهد اون شب که حامدو دیده بودم اون شب تا صبح بکوب گریه کردمو دعا کردم
.دیگه داشتم سکته میکردم بخدا.حالم افتضاح بود.نزدیکای صبح بود دیگه نمازو خوندم به حامدم اس ام اس زدم.الهی پیش مرگش بشم اونم زود جواب داد
.دورش بگردم خونه اقا جون<پدر بزرگ حامدم> صبحانه نظری داشتن دیگه زود پا شده بود رفته بود اونجا واسه کمک.فدای اون چشاش بشم دیگه کلی اس ام اس بازی کردبم
.بعد من پا شدم صبحونه خوردم دیگه یواش یواش حاضر شدم تا بریم.زود زود بهش زنگ میزدم باید اون صدای نازنینشو میشنیدم تا ارم بشم.اون نفساشم بشنوم تا ارامش بگیرم.روزی هزاران بار از خدای خوبم میخوام این نعمت با ارزششو ازم نگیره.خلاصه جمعه رسید و وقت رفتنش شد.وای چه لحظه تلخی بود.خیلی دلم گرفت با اینکه پیشش نبودم ولی احساس خوبی نداشتم اون لحظه که رفت.دیگه کلی گریه کردم.اون روزو به سختی گذروندم با اینکه مهمون بودیم خونه خالم دوروبرم شلوغ بود ولی من فقط گلمو میخواستم.اون شب گذشت.صبح 10اینا بود من هنوز خواب بودم زنگ زد که من رسیدم<<الهی پیش مرگت بشم نفسم من اینجا دارم ثانیه هارو میشمارم که تو بیای عسلم به هیچ فکر نکن فقط سعی کن خوش باشی تا منم اینجا شاد باشم زندگیم>>.منم خیالم راحت شد.و کمی دیگه تخت خوابیدم
.روز یکشنبه صبح بود که منو مامانم برگشتیم ولی بهاره موند اونجا یه بارم واسه اون گریه کردم که چرا باهامون نمیاد ولی خوب اونم حوصله اش سر رفته بود و احتیاج داشت به مسافرت طولانی خودشم ارومیه که عاشقش.بحرحال اون موندو ما برگشتیم. اینم بگم که تو این مدت که اونجا بودیم واقعا از ته دلم دعا کردم واسه خودمو حامد و اش نظر گفتم واسه عاشورای اون سالی که بهم برسیم ایشاالله. از شما دوستای عزیزمم میخوا که تو دعاهاتون اسمه منو نفسمم بیارین مرسی.منتظر نظراتون هستم.خیلی دوستون دارم. خوووووووووووووووووووب
همین الان عشقه منو حامدم نفسه زندگیم وارد 3سال شد
وای چه لحظه زیبا و شیرینی بود
.عزیزم دنیام عشقت وجودت صداقتت مهربونیت بهم یاد داد که چطوری زندگی کنم.خوبو بد زندگیو بشناسم.حامدم نازنینم اولینو اخرین کسی هستی که عاشقشم و دیوانه وار دوسش دارم
.این روزو شب قشنگو بیباد ماندنیمونو بهت تبریک میگم و از خدا میخوام همیشه سایت بالا سرم باشه و این سالو با وجود هم کنار هم جشن بگیریم. خیلیییییییییییییییییییی دوست دارم.![]()
![]()
![]()
سلام به شما بیمعرفتا.خیلی ازتون دلخورم بابا قدیما یه نظر میدادین ولی حالا خیلی.......خوب بگذریم من که نمیتونم زورتون کنم.ولی خوب خوشحال میشم نظراتونو ببینم.خوب بگذریم همونطور که گفتم واستون یه چند روزی رفتیم ارومیه.خوب بود ولی چون پیش نفسم نبودم خوش نگذشت هی یه دلم اینجا بود.تند تند زنگ میزدم میحرفیدم ولی اروم نمیشدم.خدا شاهد اون شب که حامدو دیده بودم اون شب تا صبح بکوب گریه کردمو دعا کردم.دیگه داشتم سکته میکردم بخدا.حالم افتضاح بود.نزدیکای صبح بود دیگه نمازو خوندم به حامدم اس ام اس زدم.الهی پیش مرگش بشم اونم زود جواب داد.دورش بگردم خونه اقا جون<پدر بزرگ حامدم> صبحانه نظری داشتن دیگه زود پا شده بود رفته بود اونجا واسه کمک.فدای اون چشاش بشم دیگه کلی اس ام اس بازی کردبم.بعد من پا شدم صبحونه خوردم دیگه یواش یواش حاضر شدم تا بریم.زود زود بهش زنگ میزدم باید اون صدای نازنینشو میشنیدم تا ارم بشم.اون نفساشم بشنوم تا ارامش بگیرم.روزی هزاران بار از خدای خوبم میخوام این نعمت با ارزششو ازم نگیره.خلاصه جمعه رسید و وقت رفتنش شد.وای چه لحظه تلخی بود.خیلی دلم گرفت با اینکه پیشش نبودم ولی احساس خوبی نداشتم اون لحظه که رفت.دیگه کلی گریه کردم.اون روزو به سختی گذروندم با اینکه مهمون بودیم خونه خالم دوروبرم شلوغ بود ولی من فقط گلمو میخواستم.اون شب گذشت.صبح 10اینا بود من هنوز خواب بودم زنگ زد که من رسیدم<<الهی پیش مرگت بشم نفسم من اینجا دارم ثانیه هارو میشمارم که تو بیای عسلم به هیچ فکر نکن فقط سعی کن خوش باشی تا منم اینجا شاد باشم زندگیم>>.منم خیالم راحت شد.و کمی دیگه تخت خوابیدم.روز یکشنبه صبح بود که منو مامانم برگشتیم ولی بهاره موند اونجا یه بارم واسه اون گریه کردم که چرا باهامون نمیاد ولی خوب اونم حوصله اش سر رفته بود و احتیاج داشت به مسافرت طولانی خودشم ارومیه که عاشقش.بحرحال اون موندو ما برگشتیم. اینم بگم که تو این مدت که اونجا بودیم واقعا از ته دلم دعا کردم واسه خودمو حامد و اش نظر گفتم واسه عاشورای اون سالی که بهم برسیم ایشاالله. از شما دوستای عزیزمم میخوا که تو دعاهاتون اسمه منو نفسمم بیارین مرسی.منتظر نظراتون هستم.خیلی دوستون دارم. خوووووووووووووووووووب همین الان عشقه منو حامدم نفسه زندگیم وارد 3سال شد وای چه لحظه زیبا و شیرینی بود.عزیزم دنیام عشقت وجودت صداقتت مهربونیت بهم یاد داد که چطوری زندگی کنم.خوبو بد زندگیو بشناسم.حامدم نازنینم اولینو اخرین کسی هستی که عاشقشم و دیوانه وار دوسش دارم.این روزو شب قشنگو بیباد ماندنیمونو بهت تبریک میگم و از خدا میخوام همیشه سایت بالا سرم باشه و این سالو با وجود هم کنار هم جشن بگیریم. خیلیییییییییییییییییییی دوست دارم.![]()